روزها و سوزها

در حال هوای خودم می نویسم ... و اما دوستانی که لطف دارند مطالب من رو در وبلاگ یا سایت یا ...متعلق به خودشون می گذارند لطفا به من هم اطلاع بدهند یا رسم ذکر کردن منبع رو از یاد نبرند ....ممنونم

دلم گرفته است ... شبیه روزهای اخر سال که بغض سنگین تمام روزهای تلخ را حمل می کند و غریوی در آسمان می پیچد و زوزه ی سهمگین باد شبیه شیون زنی مویه کنان در میان شاخه های خشک درختان می پیچد... دلم گرفته است شبیه پنجره ی همسایه که هیچ کس آن را نمی گشاید... دلم گرفته است شبیه ادمی که حتی با سایه اش هم رفیق نیست... از سایه می هراسم از دوست می هراسم از دشمن می هراسم... زل می زنم به آینه خاک گرفته اتاق... از تصویر پیر شدن می هراسم... موهای سپیدم را در لابه لای سیاهی ها پنهان می کنم و چین و چروک چشم هایم را با دستهایم می پوشانم...

دلم گرفته است... کتابی بر می دارم تا مگر میان تخیل ذهن نویسنده ای لحظه ای گم شوم و در خط به خط قصه ها شاید غصه های هزار رنگ زندگی را فراموش کنم اما نه... انگار به محض ورود من تمام شخصیت های داستان ها دست از تکاپو بر میدارند...همه می ایستند و نگران به من نگاه می کنند سکوت مطلق ... تنهایی مطلق... و شخصیتی که هیچ نویسنده ی آنقدر عاشقش نیست تا قصه ی زندگی اش را بنویسد یا نه ! یک خط برای او بنویسد... دلم می خواهد توی یکی از کوچه های هزار توی قصه های "هدایت" گوشه ای بنشینم و سرم را روی پایم بگذارم و آرام بمیرم...

دلم گرفته است... مثل شعرهای شاعری که خواننده ندارد ... شبیه فال های دستفروشی که جز باران خریداری ندارد...دلم گرفته است

کتاب ها را می بندم... روسری ام را روی آینه می اندازم... می نشینم کنار تصویر دختر ایلیاتی اتاقم که گلیم تنهایی اش را توی چشمه می شورد... چشم هایم را می بندم صدای شیهه اسب... بوی نان محلی...بوی خاک...  و همهمه ی ایل که از کوچ می گذرد... و مردی که به لبخندش او را می شناسم...

دلم گرفته است... و سرم را روی شانه ی دختر ایل می گذارم... غربتم را می گریم ...او گلیمش را توی چشمه می شورد...من تنهایی ام را ...

نوشته شده در یکشنبه ٧ اسفند ۱۳٩٠ساعت ٩:٤٢ ‎ب.ظ توسط لیلی نظرات () |

چشم راستم را می بندم... می خواهم ازین به بعد من هم دنیا را اندازه تو ببینم... نیمه راست این زندگی همیشه سیاه است...

باید سرت را بگردانی تا همه جا روشن شود... توی خیابان چشم راستم را می بندم و از خیابان عبور میکنم... مغازه  های سمت راست همیشه سیاهند... ادم ها سیاهند... پیاده روها... همه چیز سیاه است... من مواظبم نیفتم... یادم باشد تو حتما باید یاد بگیری که نیمه راست دنیا سیاه است... و توی این نیمه سیاه همیشه دلیلی برای افتادن هست... چیزی هست که ممکن است پایت به آن گیر کند... باید یاد بگیری که نیفتی! من که هزار بار تو ی این زندگی تا به حال افتاده ام... اما تو نباید غصه بخوری چون تنها نیستی...دل من مثل سایه همیشه پشت و پناه توست.

نازنینم...به احترام چشم بسته ات... چشم راستم را برای همیشه می بندم...ازین به بعد هر دو فقط یک نیمه این دنیا را تماشا می کنیم... یک نیمه زندگی همیشه سیاه است...

همه چیزمان نصف نصف... امانه! همه دردهای دنیا مال من! تو فقط یک بار دیگر برایم بخند!

*برای خواهرزاده ی نازنینم... در این روزهای پر حادثه بی رحم... 

نوشته شده در چهارشنبه ۱٢ بهمن ۱۳٩٠ساعت ۱٢:۱٦ ‎ق.ظ توسط لیلی نظرات () |

نیمه شب است

تو نیستی

صدایت اما هست

میان در و دیوار و قاب ها

و دستت حلقه بر پنجره ای که خاک می خورد...

بوی خاک و باران...

عطر تن تو را خوب می شناسم

هر بار صدایم که می زنی

پنجره را می گشایم

باد می پیچد میان گیسوانم

صورتم را به باران می سپارم

و اشک

نامه های خیس مرا

به چشم های تو می رساند...

تو همیشه فاصله را

با لهجه ی آسمان می گریی و من

غربتم را

با زبان دلی

          که سخت دلتنگ است...

 

12 دی ماه90

 

پی نوشت:

چقدر حالم خوبه... بعد از مدت ها بارون اومد...از اداره تا خونه پیاده اومدم... شانه به شانه دلتنگی ها و خستگی‌هایی که فقط میشه با زبون بارون اون ها رو گریست... سبک شدم... اینقدر سبک که دلم می خواست خونه مون دور باشه... اونقدر دور که تا وقتی تمام دلم رو با آسمون تسویه نکردم نرسم... اما خیلی چیزا رو بارون شست... آروم شدم. تمام آشفتگی ها و بیقراری های این روزها رو بارون با خودش برد... رسیدم خونه. با یه سرر رسید خیس... نامه های اداری خیس... کیف خیس... کتاب های خیس... خیس خیس خیس...

و پیامک تو که نگرانم بودی...

و لبخند مادرم...

چقدر حالم خوبه...

نوشته شده در سه‌شنبه ۱۳ دی ۱۳٩٠ساعت ٧:٠۸ ‎ب.ظ توسط لیلی نظرات () |

ساعت 7 صبح جاده قوچان – شیروان، ماشین شان از جاده منحرف شد و با برخورد با یک اتوبوس رضا بروسان و الهام اسلامی و دخترشان لیلا هر سه با هم رفتند...

و پسر خردسال این زوج شاعر مشهدی از تصادف جان سالم به در برد...

نمی دانم مجتبی کوچک روزهای سخت بعد ازین را چطور تاب خواهد آورد؟

و باز ما جماعت مرده پرست... پوسترهای عکس این دو شاعر را منتشر می کنیم... شعرهایشان را برای هم می خوانیم و کتاب هایشان دست به دست می چرخانیم...خبر روزنامه های فردا مهیا می شود و  تسلیت ها و یادبودها و ... دریغ... دریغ ... دریغ...

عاشقانه با هم زیستند و عاشقانه با هم رفتند...

سفرتان بخیر... پرستوهای غمگین این حوالی که قرعه کوچ شما هم در این فصل رقم خورد. یادتان باشد به آسمان بگویید که پرنده های در قفسی را می شناسید که سخت دلتنگ پروازند و هنوز دستشان به آسمان نمی رسد...

 

 مرا دوست داشته باش

 

چنان باورت می کنم

که شاخه هایت به شکستن امیدوار شوند

من دختر یک کشاورزم

آب باش و با من مهربانی کن

سرکشی نکن

قلب من از قدم های تو پیشی می گیرد

بگذار شب بیاید و خیابان را خلوت کند

تا تو را در آغوش بگیرم

تو دیواری هستی که هیچ دری از غمگینی ات کم نمی کند

همیشه چای می خوری و شعر می خوانی

صدای تو دلتنگم نمی کندتنهایم می کند. 

الهام اسلامی

 

گاهی به آخرین پیراهنم فکر می کنم

که مرگ در آن رخ می دهد

پیراهنم بی تو آه

سرم بی تو آه

دستم بی تو آه

دستم در اندیشه دست تو از هوش می رود 

ساعت ده است

وعقربه ها با دو انگشت هفتی را نشان می دهند

که به سمت چپ قلب فرو می افتد.

رضا بروسان

نوشته شده در دوشنبه ۱٤ آذر ۱۳٩٠ساعت ٧:۳۳ ‎ب.ظ توسط لیلی نظرات () |

نیمه شب است... ساعت چند است؟ نمی دانم... فقط همین را می دانم که هیچ صدایی نیست جز خش خش جاروی رفتگری که آرام آرام از پشت پنجره دور می شود... صدای بادی که خودش را به پنجره می کوبد و صدای وز وزی که توی گوشم می پیچد و به گمانم باید صدای سکوت باشد...

امروز چندم است؟ امروز چند شنبه است؟ نمی دانم... اصلا چه فرقی می کند که چند شنبه باشد؟ دلت که گرفته باشد همه‌ی روزها می توانند یک عدد داشته باشند و مال یک فصل باشند ... توی دنیایی که همه چیز آن نسبی است تقویم ها بیکارند... فقط می دانم که دو هفته و سه روز است که نیستی... دو هفته سه روز است که قرص هایت را نخورده ای ... دو هفته و سه روز است که موهایت را شانه نزده ای ... دو هفته و سه روز است که آن ژاکت سوسنی زیبایت را نپوشیده‌ای ... دو هفته سه روز است که سماور خانه ات خاموش است و کسی شماره ات را نمی‌گیرد... دو هفته و سه روز است که به مادرم زنگ نزده ای بپرسی: امروز چندم است؟ چقدر تا محرم مانده؟

و من دو هفته و سه روز است که دیگر از زنگ تلفن ها نمی ترسم... از دیر رسیدن به وقت ملاقات نمی ترسم... از بوق ممتد دستگاه... از صدای نفس های به شماره افتاده ...از کبودی دست هایت نمی ترسم... دو هفته و سه روز است که از اخرین بار که دستم را میان دستت فشردی می گذرد... دو هفته و سه روز است که از آخرین باری که گریستی می گذرد ... دو هفته و سه روز است که به اندازه تمام کودکی هایم با رفتنت پیر شده ام...

کجای این روزها ایستاده ام ؟ نمی دانم ... اما روز نیست ...همه اش شب است. نیمه شب هایی سرد و ساکت. سرد است ... خیلی سرد... درد که بزرگ باشد فقط سکوت آن را می فهمد. توی خودم مچاله می شوم... گوشه ای کز می کنم ... دلم می خواهد خودم باشم و خاطرات و تنهایی.

یادم باشد لباس تیره نپوشم رنگ تیره را دوست نداشت... یادم باشد موهایم را سفت نبندم می‌گفت موهایت می ریزد... یادم باشد برایش عطر بخرم... عطر خیلی دوست داشت... یادم باشد برایش یک بسته سنجاق بخرم... یادم باشد برایش از آن شکلات هایی که دوست داشت بخرم... یادم باشد...

یعنی واقعا رفت؟! باید یادم بماند که دیگر نیست؟!

چقدر باید قوی بود؟! بیشتر ازین که نفس می کشم؟ ...که راه می روم؟ که احساس گرسنگی می‌کنم؟... که زندگی می‌کنم؟!

کاش یک نفر بنشیند کنار دلم... فقط بنشینند و با او یک دل سیر گریه کنم...دلداری نمی خواهم... یک نفر که بگوید: هی رفیق تا آخرین هق هق گریه هایت روی من حساب کن...

ساعت چند است؟ چقدر مانده تا پایان پاییز؟ من چقدر خسته ام...

*سفر بخیر مادربزرگ...

نوشته شده در چهارشنبه ٢٥ آبان ۱۳٩٠ساعت ۱:٥٤ ‎ق.ظ توسط لیلی نظرات () |

این روزها مثل یک پیرمرد ساکت و غمگین دلم را خوش کرده‌ام به شنیدن تصنیف‌های قدیمی...

به صدایِ:«مرا ببوس» گلنراقی وقتی با سوز دل می‌خواند:

گذشته‌ها گذشته...

بهار ما گذشته...

به نیمه شب‌ها دارم با یارم پیمان‌ها...

که برفروزم آتش‌ها در کوهستان‌ها...

احساس پیر شدن... گذر از جوانی‌ای که نمی‌دانم چطور آرام و بی صدا از کنارم گذشت و خاطرات شکسته و بسته‌ای از کودکی که مدام جلو چشمانم مثل یک فیلم کوتاه غمگین می‌گذرد... فیلمی که هرگز نمی‌شود به بازیگرش تندیس بلورین بهترین بازی را داد... من بد بازی کردم رفیق... همه‌ی عمر را بد بازی کردم... همه‌ی دلم زخمی است... همه‌ی همه ی دلم! زخم‌هایی که حتی نمی‌شود به آن‌ها افتخار کرد... زخم‌هایی که باید مدام به آن‌ها رسید وگرنه عفونت رنج اش از پا درم می آورد...

من خوب بازی نکردم رفیق... خوب نجنگیدم رفیق... خوب زندگی نکردم...

مثل یک افسر نظامی پیر و غمگین که می‌نشیند کنار پنجره و به عکس‌های با ابهت افتخارآفرینی‌هایش نگاه می‌کند... ورق می‌زنم دفتر خاطراتی را که پر از جنگ‌های نابرابر شکست خورده است... پر از جنگ‌های نابرابری‌ست که همیشه تنها و بدون پشتوانه در مقابل حریف سرسخت زندگی شکست خوردم و زخمی به تنهایی‌ام پناه بردم... اما تو هم می‌دانی که آدمی که خودش را به افسر جنگ تشبیه می‌کند آنقدرها مغرور هست که دلش نمی‌خواهد اشک‌هایش را کسی ببیند کسی نوازشش کند... کسی بگوید اصلا مهم نیست زندگی همین است... آدم های سرسخت تن به همدلی و همدردی و همراهی نمی‌دهند... اما من خسته‌ام دیگر... اگر می شود کمی این صورتک قوی بودن و شاد بودن را از من بگیر... کمی خودم باشم به اندازه چند قطره اشک یک آه از ته دل... .

کاش می شد بفهمی وقتی حال و هوایم شبیه پیرمردی است که آهنگ‌های عاشقانه غمگین گوش می‌کند چقدر خسته‌ام. عاشقی که می‌داند معشوقش هرگز دیگر خیال بازگشتن ندارد... هرگز... تار تار گیسوان که هیچ چشم‌ها هم سپید شوند دیگر باز نمی‌گردد... پیر شدم رفیق. نه از آن پیر شدن‌های رمانتیک که توی شعرها می‌خوانی نه... آنقدر پیر که شب‌ها دوست دارم سرم را روی شانه ی پنجره بگذارم و چشم در چشم گلدانی که با برگ‌های زردش هنوز برای زنده ماندن پافشاری می‌کند برای دل خسته‌ام الهه ناز بنان را بخوانم و برای کسی که نمی دانم دستش را کجای تقدیر رها کردم انتظار بکشم... با چمدانی بسته... و دلی آماده رفتن...

تا کی ازین شب سیه سفر کنم...

ز تیره ره گذر کنم...

23پاییز90

نوشته شده در یکشنبه ٢٤ مهر ۱۳٩٠ساعت ۱:٢۳ ‎ق.ظ توسط لیلی نظرات () |

شاخه هایت بوی بهار می دهند

درخت ترسیده از پاییز

اشک هایت

برگ های زردی که خورشید را بوسیده اند

تو کوچه های تاریک این شهر را

پر از هیاهوی قدم های عاشقان می کنی

که پا به پای درد تو

سمفونی پاییز را          

                       می گریند

از آغوش باد نترس!

عریان شدن آغاز رویش است

زیبای غمگین،

شاعران عاشق تواند و

                           عاشقان، شاعر تو...

من عکاسی را دیدم

که برگ‌های زرد تو را سجده می‌کرد

شاخه های تو و شانه های من

حکایت نسلی ست

            که رو به پاییز است

              تو به بهار می رسی و ما...

زیبا نترس

    فصل عاشقی

                        نزدیک است...

 

25 شهریورماه 90

در آستانه پاییز

نوشته شده در شنبه ٢ مهر ۱۳٩٠ساعت ٧:۳۸ ‎ب.ظ توسط لیلی نظرات () |

فاصله من و تو را

خیابان ها و دیوارها نیافریدند

فاصله را نفس‌ها آفریدند

دست هایی که به امید دیدار فردا

ازهم دور شدند ...

عزیز ساده ی من !

همیشه آن که عاشق تر است

ساده تر است...

و آن که ساده تر عاشق تر !

این راز تمام کوچه های خلوتی است

که انتهای بن بست خود را

با قدم های عاشقان

                      پرواز می کنند...

پس ازتو من

مسافر دوره گردی شده ام

شبیه پری در باد

درد قاصدک ها را بر دوش می کشم

وقتی بر شانه های باد

                         بوسه می زنند

دوره گردی مانده در راه فردا

که سهم خوشبختی اش را

با انتظار آمدنت

کوچه به کوچه

شهر به شهر

                  می گرید...

                  و تو خیال می کنی باران می‌بارد ...

                                           عزیز ساده ی من !

 تیر 90

نوشته شده در یکشنبه ٩ امرداد ۱۳٩٠ساعت ٦:۳٧ ‎ب.ظ توسط لیلی نظرات () |

رو به روی من نشسته ای در آینه... با چشم هایی خسته و گیسوانی پریشان... دلت را می بینم در حلقه ی اشکی که مثل رنگین کمان بعد از باران گاه سیاهی چشمانت را می پوشاند و گاه سر می خورد از گوشه ی چشمت... می لغزد روی گونه هایت و می افتد به دامن تنهایی ات... گل های پیراهن من می رویند و تو مثل شاپرکی روی تک تک گل ها با هزار ناز می رقصی و باز می گردی به چشم های من...

رو به روی من... همه جا نشسته ای در آینه، کنار پنجره، روی شاخه ی درخت اقاقیا میان پیچ و خم های یاس همسایه، حتی آن بالا وقتی دلم می گیرد و رو به آسمان از خدای بی کسی ها غربتم را گله می کنم... همه جا نشسته ای حتی میان غزل های حافظ و فال های هر شب و گریه های پنهان ماهی کوچکی که هر شب با ماه، آرزوهایش را در میان می گذرد... من تو را هم در سیاهی شب ها می بینم و هم در سپیدی سحرها... هم در آسمان قبل باران و هم در بوی خاک باران زده... هم در اردیبهشت روزهای خوشبختی،هم در آبان برگ های خزان زده...من ردپای تو را حتی میان برف ها دیده ام وقتی که در شام مهتاب نبودنت تا به صبح با آسمان باریده ام... من با تو کوچه های این شهر را سال هاست قدم می زنم... با تو ترانه می خوانم شعر می گویم عاشق می شوم...

من حتی تو را در چشمان معشوقه ام هم دیده ام... حتی تو را در چشمان پیرزن تنهای همسایه که سال هاست روی صندلی مقابل در انتظار آمدن گمشده اش را دارد حتی تو را در چشم قاب عکس ها دیده ام... در چشم های کسی که می خندد کسی که می گرید کسی که جز خاطره ای چیزی از او نمانده است... تو همه جای زندگی من نشسته ای !

من به نامت سوگند می خورم که عشق هم،زاده ی توست... " تنهایی ".

 تیر90

نوشته شده در پنجشنبه ٩ تیر ۱۳٩٠ساعت ۱٠:۱۱ ‎ب.ظ توسط لیلی نظرات () |

نیمه شب ها

گوش می دهم

صدای نفس هایت را

وقتی که دیوارها

شانه به شانه ی تنهای ام داده اند

و پنجره ها

دست به دست

هوای تو را به اتاقم می رسانند

دلتنگی های من

چونان پرنده ای

هوای آب و دانه و بوسه ی تو دارد

پر می کشد به هوایت

روی شانه های مهربان تو

پرنده ای غمگین آشیانه می کند

پرنده ای که با چشم های باز تو می خواند و

              با چشم های بسته ات می میرد ...

 

خرداد90

نوشته شده در یکشنبه ٢٩ خرداد ۱۳٩٠ساعت ۱٢:٢٥ ‎ق.ظ توسط لیلی نظرات () |

Design By : Night Melody